اهورااهورا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره
آریا کوچولوآریا کوچولو، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

اهورا و آریا نفسهای مامان

6 ماهگی عشقم

6 ماهگیت مبارک عروسک نازم فردا باید بریم واکسن 6 ماهگی آریا رو بزنیم بازم من استرس کل وجودمو گرفته همش میگم نکنه دوباره زیاد اذیت بشی.2 ماهگیت خیلی اذیت بودی ایشالا که مثل چهارماهگی خیلی اذیت نشی روز به روز بیشتر عاشقت میشیم من که بعضی وقتها دیگه قلبم تیر میکشه از بس ذوق میکنم برات فردا به جز واکسن آریا قراره اهورا رو هم برای پیش دبستانی ثبت نام کنیم.حالا ببینم این بچه ها طوری بیدار میشن که به هر دو کار برسیم یا نه واکسن آریا اولویته  دیگه کامل دور خودت میچرخی و با پا خودتو رو به جلو میبری ولی هنوز نمیدونی که از دستات برای جلو رفتن باید استفاده کنی این وقتها صورتت از بس کشیده میشه به زمین که قرمز میشه دیگه تو بغ...
20 مرداد 1395

عکس

خواستم از عکسهای این مدت بذارم که نمیدونم چرا گوشی رو که وصل کردم کامپیوتر عکسها رو نشون نمیده چندتا از عکسها قبل تر رو که رو کامپیوتر بود میذارم ابروی اهورا که گفتم قیچیش کرده تو عکس مشخصه تا یه لحظه هواسم نباشه آریا تو خواب میره رو شکم و اینجور میخوابه دست راستی اهورا. دست چپی آریا اینم از گل پسرای من   قربون هردوتون ...
5 مرداد 1395

5ماهگی وروجک ما

عروسکم خوشگلم 5ماهگیت مبارک چه خوبه که تو و اهورا هستین.هرچند کارام زیاده و وقتم برای خودم تقریبا صفر  اما خوشحالم از بودنتون کلی شیطون تر شدی.خوابتم که قربونش برم نمیشه بهش خواب گفت در حد یه چرت کوتاهه دیگه دست میاری برای جغجغه هات و چیزی که نزدیکته میگیریشون و باهاشون کمی بازی میکنی پاهاتو توشکمت جمع میکنی و با دستای کوچولوت میگیریشون چند روزه علاوه بر اینکه تو جا دور خودت میچرخی با پا خودتو به سختی رو به جلو میدی.انگار خیلی عجله داری برای راه افتادن برای من و بابا و اهورا خیلی ذوق میکنی مخصوصا برای اهورا اگه تو اوج گریه هم باشی اهورا باهات حرف بزنه شروع میکنی به خنده عاشق بیرون رفتنی و وقتی هیجانی میشی تند تند پاه...
22 تير 1395

آتلیه اهورا

با برنامه ای که تو گوشیم دارم اهورا یه سری عکس درست کرده بود گفتم بذارمشون   به این عکس خیلی خندیدم عکسهای بالا اهوراس پایینی ها آریا یه سری عکسهای دیگه هم بود که رو من و بابا اجرا کردی دیگه اونا رو نمیذارم ...
8 تير 1395

4ماهگیت مبارک فندق مامان

موش موشکم داره بزرگ میشه و وارد پنجمین ماه زندگیش شد چهار ماهه که شکل زندگیمون کاملا عوض شده اجازه همه چی دست آریا فسقلیه  خوابیدنمون, غذاخوردنمون,تلویزیون نگاه کردنمون و کلا همه چی اکثرا نوبتی غذا میخوریم چون رو زمین واینمیسی خیلی سریع و در کسری از ثانیه زیرو رو میشی بعد فشار میاد شکمت و شروع میکنی جیغ کشیدن مجبور میشیم بلندت کنیم عاشق بازی کردنی مخصوصا برای توپ بازی و فوتبال خیلی ذوق میکنی خوابت هنوز تعریفی نیست تو روز که بیشتر بیداری اونم با بیقراری شبها هم یه بار خوب و یه بار افتضاح برای شیر خوردنم که باهم کشتی میگیریم این چند وقت دیگه خیلی خسته شده بودم بخاطر همین چند روزه اومدیم خونه بابام واکسنت رو هم از اینجا زدم ...
24 خرداد 1395

نقاشیهای بامزه اهورا

چند روزی به نقاشی کشیدن علاقه مند شدی البته اینم مثل همه علایق دیگه ات فقط چند روز بود من وقتی در حال نقاشی میدیدمت کلی لذت میبردم چندتا از نقاشیهای بامزتو میذارم تا بعدها خودت ببینی  توضیح خودت در موردش این بود که اون غوله به ساختمانها حمله کرده و این یکی قهرمانه داره میره غوله رو بکشه یه اتوبوس با مسافراش این نقاشیتم دوست داشتم  گفتی این آدم پایینیه تو دریاس و اون یکیها تو قایق روی آبن دوتا هواپیمای جنگی  دو نفر که دارن دعوا میکنن یکی که با سفینه رفته تو فضا یه ماشین خاکبرداری  و در آخر یه تپه با مثلا درختی که روش سبز شده همه ای ...
13 خرداد 1395

3 ماهگیت مبارک عروسکم

وای خدا 3 ماه از اومدن آریا گذشت زمان مثل برق و باد میگذره کاش میشد تو این سن ها نگهت داشت  روز به روز شیرینتر و بامزه تر میشی دستهاتو تو دهنت میکنی وکلی سر و صدا از خودت در میاری تلاش میکنی خودتو زیرو رو کنی تا کمر برمیگردی اما از کمر به پایین رو نمیتونی با خودت بکشی  کلی بهت میخندیم خیلی ترسویی یه خورده صدای بلند میشنوی میزنی زیر گریه و میترسی به زورم آروم میشی اینجور وقتها حسابی از طرف من خورده میشی اهورا هم که شبها دیر میخوابه نزدیک ظهر بیدار میشه و تقریبا بیشتر روزش رو با کارتون نگاه کردن و بازی با گوشیهای ما میگذرونه قرار بود برای تولدش براش تبلت بخریم اما با روالی که سیر میکنه پشیمون شدیم چون در اون صو...
20 ارديبهشت 1395

جوجه کوچولومون داره بزرگ میشه

  دوتا گل پسرام جای واکسن آریا بعضی وقتها اینجور کج و کوله خودش میکنه لباشو غنچه میکنه برامون میخنده آریا برای اهورا خیلی ذوق میکنه اما اهورا خیلی حوصله نداره دورش بیاد فسقلی مامان یاد گرفته دستاشو دهنش کنه این روزها خیلی وقت کم میارم کل وقتمم صرف بچه ها و کارای خونه اس دیگه خودم این وسط هیچی  بعضی وقتها حسابی کم میارم مخصوصا چند روزه بابایی حسابی سرماخورده و دیگه کاملا دست تنها موندم اهورا هم اسهاله و یه سره تو دستشویی دیگه بدتر از قبل درگیرم الانم آریا بغلمه دارم این مطلب رو میذارم آریا کاملا ما رو میشناسه و برامون میخنده و پیش بقیه که زیاد نمیبینه غریبی میکنه و گریه و زاری...
1 ارديبهشت 1395

واکسن دو ماهگی

آریا کوچولوی مامان دو ماهگیت مبارک عزیز دلم امروز من و تو و داداش اهورا رفتیم مرکز بهداشت و واکسن دوماهگیتو زدیم بابایی سرکار بود برام سخت بود که تنها میبرمت و بابا نیست   ولی چاره ای نبود و باید واکسنت رو میزدیم اول خواب بودی بعد اینکه قطره فلج اطفال رو بهت داد بیدار شدی بعدش یه آمپول به ران چپت زد اون لحظه گریه کردی و بعد با بغض نگام کردی دلم آتیش گرفت با اون طرز نگاهت الان رو پام هستی و با گوشی این مطلب رو میذارم قبل رفتن بهت قطره استامینوفن دادم که اذیت نشی برگشتنی هم کمپرس سرد گذاشتم برات امیدوارم که اذیت نشی عروسک کوچولوی مامان الهی قربون اهورای مهربونمم برم اونم اشک اومده بود تو چشاش موقع واکسنت برات ناراحت بو...
21 فروردين 1395